امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

دارم ميرم بيمارستان

سلامممممممممم ني ني عسلم من الان دارم حاضر ميشم برم بيمارستان خيلي كار دارم همش ناتمومه الان زنگ زدم بيمارستان گفتن بايد تا ساعت 1 و نيم بيياي براي بستري شدن همه كارام در هم شد آرايشگاه نرفتم فردا صبح به خانواده سه نفري ما ميپيوندي عزيزم داداش اميرحسينم پيشم نيست به بابايي گفتم نره امروز مهد بردش دلم براش تنگ ميشه نگرانشم اما خدا را شكر مامانم هست مواظبش اينم از آخرين آپمون توي دوران بارداري دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون دارم فرشته هاي من ...
11 بهمن 1391

اسمممممممم

عزيز دلم تا الان نامي نداري يعني من انتخاب كردم بابايي هم همينطور كه من با بابا سيامك مخالفم پس اون منتفيه اما يه چيز جالب كه توي پستهاي قبلي داداش اميرحسين هم گفتم اينه كه اميرحسين خودش برات يه اسم انتخاب كرده و به همه هم ميگه من يه داداش دارم داداش آلوچه اس ،اسمش هم پويانه خودم يگبار به اين مسئله فكر كردم كه اون اسمي رو كه اميرحسين ميگه بزارم اما خوب باز برگشتم بر سر خونه اول خودم همون اسمي كه دوست دارم البته الان لو نميدم چي انتخاب كردم چند مدت پيش عمو حميد بهم گفت من اگه جاي شما بودم اسمي رو كه اميرحسين ميگه رو ميزارم خيلي خاطره ميشه وقتي داداشش بزرگ شه بگن كي اسمت رو انتخاب كرده بعد خودش بگه داداش بزرگم وقتي من تو شكمم مامانم بودم منو...
4 بهمن 1391

خريدهاي پاياني

سلام پسملي خوشگلم از ديروز رفتم بازار تا اگه چيزي جا انداختم رو تموم كنم خلاصه وقتي ما خانومها پامون به بهانه خريد به بازار باز شه ديگه كار تمومه ها يه عالمه خريد كردم البته قيمت بعضي جنسها نجومي بالا رفته بود ديگه با اين شرايط از نظر من هرچي كه ضرورت نداره نبايد خريد كرد حالا خوبه من از زمان داداشي تخت و پارك كالسكه خلاصه همه چي دارم اون موقع من براي داداش اميرحسين مارك پيرگاردين رو خريدم كه اولا اصلا تو بازار نيست به دليل گروني حالا همين ماركهاي مسخره كلي قيمت داره چه برسه به پيرگاردين مغازه هاي بهار هم كه هرچي تو انبار دارن ميفروشن با قيمت گزاف كلا بازاريها اين وسط عمرا ضرر كنن،خلاصه خريدها رو دادم عمو حميد با خودش ببره دفتر، كه بعدا با خ...
4 بهمن 1391

حاضر شدن

سلام قند عسلم ديروز ظهر با كمك داداش اميرحسين جون ساك بيمارستانرو حاضر كردم البته يه سري وسايلهايي رو كم دارم كه اونا رو تو اين هفته حتما تهيه ميكنم ديشب دل درد گرفته بودم اونم دل درد بنفش كه اصلا دل دردم خوب نشده و هنوز دارمش منتها كمتر از ديشبه خودمم نميدونم كه اين انقباضه يا نه؟هرچي هست پيچ ميده خدا كنه زودي اين دو هفته تموم شه،بابايي هم صبح ساعت 11 رفت بندرعباس من موندم و تو و داداشي به قول اميرحسين البته شما آلوچه تو دل من خوابي هنوز بيدار نشدي وسايلي كه ميخوام با خودم ببرم البته يه مقداركي كمه ايشالا به سلامت دنيا بياي ...
30 دی 1391

خريد اميرحسين

هروقت بابايي ميخواد بره بندرعباس ما ميريم هايپر استار و خريدهاي كلي ميكنيم و هروقت كه خريدمون تموم ميشه و ميخوايم بريم اميرحسين بايد خودش چرخ دستي رو هل بده البته هل دادن كه نه بازي كردن با چرخ ،بابا سيامك بايد از جلو چرخ رو بكشه اميرحسين هم پاهاش رو جفت ميكنه و كف فروشگاه پاهاش رو ميكشه و سر ميخوره كه عكسش رو ميزارم چه شيطوني هستي بلاچهههههههه اينم كاري كه خيلي دوس داري ،كف فروشگاه سر سره بازي ...
30 دی 1391

كنسرت موسيقي

دوباره يه كنسرت موسيقي كه من خيلي ازت راضي بودم و كلي پيشرفت داشتي اما هنوز اون شيطنت هاي خودت رو داري و يه وقتايي كارات رو انجام نميدادي اما در كل من كه خيلي راضي بودم و خوشحال از اينكه اينقدر پيشرفت كردي اينجا هم اجراي شعر زرافه پير بود كه اميرحسين طبل ميزنه و اينم يه عكس دسته جمعي از بچه هاي كلاس كه البته چندنفر نبودن ...
30 دی 1391

سرزمين عجايب

تقريبا دو هفته پيش بابايي عصر بهمون زنگ زد كه براي ساعت 8 شب بليط گرفته و داره مياد تهران و ما بايد تا ساعت 11 خودمون رو ميرسونديم كه بريم دنبالش خلاصه از بس يه مدت هوا سرد بود البته الان هم هست منظورم اينه كه خيلي كم ميبردمتت بيرون تصميم گرفتم كه ببرمت سرزمين عجايب براي خودت يكم بازي كني و بعدش بريم دنبال بابايي و كلي بهت خوش گذشت خوبيش اين بود كه چون ما ديررفتيم ساعت 9 بود خيلي خلوت بود راحت بازيهاتو كردي و بعدش هم رفتيم دنبال بابا ...
30 دی 1391

خبرهاي زياد

سلام پسر قند عسلم خوبي عشقم ،من اين روزها خيلي خيلي كم پيدا شدم و وقتام يه جورايي كم شده ،هم اينكه مهمون داشتم و سرگرم بودم از يه طرف دنبال كارهاي بيمارستان بودم به دليل اينكه پرونده نداشتم دوندگي داشت يه عالمه پست هاي عقب مونده هست اما از بس وقتي نتم باز هست سايتهاي بيهوده باز ميكني كامپيوترم به شدت ويروسي شده و عكسهاي دوربينم رو نشون نميده،الان هم ترس ورم داشته نكنه رم دوربينم ويروسي شده باشه يه خبر جديد اينكه مامان جون اينا دارن ميان تهران زندگي كنن و حسابي دور و برمون شلوغه خونه ايي هم كه گرفتن دقيقا كوچه پشتمونه،همه چي عاليه شكر خدا ديروز وسايلم رو حاضر ميكردم و ساك بيمارستان رو ميبستم و تو هم دلت خوش بود كه قراره داداش آلوچه به دنيا بي...
30 دی 1391

سونوي آخر بارداري

سلام قند عسلممممممممم خيلي خيلي خيلي اين روزها گرفتار بودم و اصلا فرصت آپ كردن رو نداشتم فقط در حد اين بود كه بيام نت يه سربزنم و فورا برم آخرين سونو هم دادم و يه پسر بچه قند عسلي كوشول موشولو البته در مقايسه با داداش اميرحسين ميگم آخرين سونوي اون كه رفتم 3750 گرم وزنش بود وقتي دنيا اومد ماشالا 4 كيلوش بود اما شما كوشولويي 2300 گرم وزنت بود البته نا گفته هم نماند من اصلا استراحتي هم نداشتم و همش بايد به داداشي ميرسيدم ببرمش مهد بعدش كلاس موسيقي بعدش كاراي خونه الان هم نزديكه يك ماهه مهمون دارم مامان جونته ويه سوپـــــــــــــــرايز اين كه قراره بيان تهران زندگي كنن و بابا بزرگت هم به جمع اونا ميپيونده و هركسي زندگي خودش ميكنه خونشون رو رهن د...
28 دی 1391

چكاپ 32 هفته و شش روز

ديروز نوبت دكتر داشتم براي چكاپ خوب بار اولي كه با اين دكتره صحبت كردم خيلي بهم قوت قلب داد اصلا نترسيدم ديروز كه باهاش صحبت كردم كلا جا زده بود نميدونم چرا اما خوب يه جورايي اضطراب خودش رو منتقل ميكرد و هي ميگفت همزمان با عمل سزارينت بايد يه جراح عمومي هم باشه خداي نكرده اتفاقي بيفته در مهارت من نيست و از اين حرفها در صورتي كه دكتر قبلي خودم بهم گفته بود خودش به راحتي عمل رو انجام ميده من فقط به اين دليل رفتم پيش ايشون كه بيمارستانهاي ديگه هم بودن خلاصه ديشب زنگ زدم به دكتر قبليم و باهاشون صحبت كردم واگر خدا بخواد قرار براين شد خودشون عملم كنن بيمارستان پيامبران به جاي عرفان مهم دكترمه بيمارستان مهم نيست البته پيامبران هم نيمه خصوصيه و تقري...
3 دی 1391